تبلیغات اینترنتیclose
( بابا لالا نکن ) سراپا درد افتادم به بستر(مشیری)
پیچک (فریدون مشیری)
شعر معاصر پارسی
( )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 20:06 تعداد بازديد : |

فریدون مشیری



برچسب ها: ,
امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت
( بابا لالا نکن ) سراپا درد افتادم به بستر(مشیری) ( ابر و کوچه قسمت (اول), )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:43 تعداد بازديد : 675 |

بابا لالا نکن

 

 

سراپا درد افتادم به بستر
 شب تلخی به جانم آتش افروخت
دلم در سینه طبل مرگ می کوفت
 تنم از سوز تب چون کوره می سوخت
ملال از چهره مهتاب می ریخت
 شرنگ از جام مان لبریز میشد
به زیر بال شبکوران شبگرد
 سکوت شب خیال انگیز می شد
چه ره گم کرده ای در ظلمت شب
که زار و خسته واماند ز رفتار
ز پا افتاده بودم تشنه بی حال
به جنگ این تب وحشی گرفتار
تبی آنگونه هستی سوز و جانکاه
که مغز استخوان را آب می کرد
صدای دختر نازک خیالم
دل تنگ مرا بی تاب می کرد
بابا لالا نکن فریاد میزد
نمی دانست بابا نیمه جان است
بهار کوچکم باور نمی کرد
 که سر تا پای من آتش فشان است
مرا می خواست تا او را به بازی
چو شب های دگر بر دوش گیرم
برایش قصه شیرین بخوانم
 به پیش چشم شهلایش بمیرم
بابا لالا نکن می کرد زاری
 بسختی بسترم را چنگ می زد
ز هر فریاد خود صد تازیانه
بر این بیمار جان آهنگ می زد
به آغوشم دوید از گریه بی تاب
تن گرمم شراری در تنش ریخت
دلش از رنج جانکاهم خبر یافت
لبش لرزید و حیران در منآویخت
مرا با دست های کوچک خویش
نوازش کرد و گریان عذر ها گفت
به آرامی چو شب از نیمه بگذشت
کنار بستر سوزان من خفت
شبی بر من گذشت آن شب که تا صبح
تن تبدار من یکدم نیاسود
 از آن با دخترم بازی نکردم
که مرگ سخت جان همبازیم بود

 

 

 

 فریدون مشیری

  مشیری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت